حال كه خدا شما را برای اين زندگی تازه برگزيده و اينچنين شما را محبت كرده است، شما نيز بايد نسبت به ديگران دلسوز، مهربان، فروتن، ملايم و بردبار باشيد؛
من نخواهم گذاشت چهرۀ مرا ببينی، چون انسان نمیتواند مرا ببيند و زنده بماند.
با اين حال، خداوند هنوز منتظر است تا بسوی او بازگشت نماييد. او میخواهد بر شما رحم كند، چون خدای با انصافی است. خوشابحال كسانی كه به او اعتماد میكنند.
[۱۰] گرسنه و تشنه نخواهند شد و حرارت خورشيد به ايشان آسيب نخواهد رسانيد، زيرا كسی كه ايشان را دوست دارد آنان را هدايت خواهد كرد و نزد چشمههای آب رهبری خواهد نمود. [۱۱] «من تمام كوههايم را برای قوم خود به راههای صاف تبديل خواهم كرد و بر فراز درهها، جادهها خواهم ساخت تا ايشان از آن عبور كنند. [۱۲] قوم من از جاهای دور دست باز خواهند گشت عدهای از شمال، عدهای از غرب و عدهای از سرزمين جنوب.» [۱۳] ای آسمانها، آواز شادی سر دهيد! ای زمين، شادمان باش! و ای كوهها با شادی سرود بخوانيد، زيرا خداوند بر قوم رنجديدۀ خود ترحم كرده، ايشان را تسلی میدهد.
هر چند كوهها جابجا شوند و تپهها نابود گردند، اما محبت من نسبت به تو هرگز از بين نخواهد رفت و پيمان سلامتیای كه با تو بستهام هيچوقت شكسته نخواهد شد.» خداوند كه تو را دوست دارد اين را میگويد.
از لطف و مهربانی خداوند سخن خواهم گفت و بسبب تمام كارهايی كه برای ما كرده است او را ستايش خواهم كرد. او با محبت و رحمت بیحد خويش قوم اسرائيل را مورد لطف خود قرار داد.
همه آنانی كه در زندگی صبر و تحمل داشتند، خوشبخت شدند. «ايوب» يک نمونه از افرادی است كه با وجود مشكلات و مصائب فراوان، صبر و ايمان خود را از دست نداد و خداوند نيز در آخر او را كامياب ساخت، زيرا خداوند بسيار رحيم و مهربان است.
هر چند خدا كسی را اندوهگين كند، اما رحمتش شامل حال او خواهد شد، زيرا محبت او عظيم است.
(اين مزمور را داود هنگامی نوشت كه ناتان نبی نزد او آمد و او را بسبب زنا با زن اوريا و كشتن خود اوريا سرزنش كرد.) ای خدای رحيم و كريم، بر من رحم فرما و گناهانم را محو كن.
همانطوری كه يک پدر فرزندانش را دوست دارد، همچنان خداوند نيز كسانی را كه او را گرامی میدارند دوست دارد.
خداوند افراد ساده دل و فروتن را حفظ میكند. من با خطر روبرو بودم، ولی او مرا نجات داد.
باشد كه متكبران شرمنده شوند، زيرا با دروغهای خود مرا آزار رساندند؛ اما من دربارۀ احكام تو تفكر خواهم كرد.
دشمنان و آزاردهندگان من بسيارند، اما من از اطاعت نمودن احكام تو غفلت نخواهم كرد.
او به همه خوبی میكند و تمام كارهايش توأم با محبت است.
اما سؤال اصلی اين است كه: «تو ای انسان، كيستی كه از خدا ايراد میگيری؟» آيا صحيح است كه مخلوق به خالق خود بگويد: «چرا مرا چنين ساختی؟»
[۳] چقدر بايد خدا را شكر كنيم، خدايی كه پدر خداوند ما عيسی مسيح است، خدايی كه سرچشمۀ لطف و مهربانی است و در زحمات، ما را تسلی و قوت قلب میبخشد. بلی، او ما را تسلی میدهد تا ما نيز همين تسلی را به كسانی دهيم كه در زحمتند و به همدردی و تشويق ما نياز دارند. [۴] يقين بدانيد كه هر قدر برای مسيح بيشتر زحمت ببينيم، از او تسلی و دلگرمی بيشتری خواهيم يافت.
[۱] ای مسيحيان، آيا يكديگر را تشويق و دلگرم میكنيد؟ آيا آنقدر يكديگر را دوست داريد كه به هم كمک كنيد؟ آيا احساس میكنيد كه ما همه با هم برادريم و از يک روح برخورداريم؟ آيا دلسوز و همدرد هستيد؟ [۲] اگر چنين است، يكديگر را محبت نموده، قلباً با هم توافق داشته و همدل و همفكر باشيد، تا مرا واقعاً شاد سازيد. [۳] خودخواه نباشيد و برای خودنمايی زندگی نكنيد. فروتن باشيد و ديگران را از خود بهتر بدانيد.
[۳۵] در آن زمان، عيسی به تمام شهرها و دهات آن منطقه رفته، در عبادتگاههای يهود تعليم میداد و برقراری ملكوت خداوند را به مردم اعلام میكرد؛ او هر جا میرفت، امراض مردم را شفا میبخشيد. [۳۶] دل او بشدت برای مردم میسوخت، زيرا مشكلات فراوان داشتند و نمیدانستند به كجا بروند و از چه كسی كمک بخواهند. آنها مانند گوسفندانی بیچوپان بودند. [۳۷] عيسی به شاگردانش گفت: «محصول زياد است، اما كارگر كم. [۳۸] پس از صاحب محصول تقاضا كنيد تا برای جمعآوری محصول، كارگران بيشتری بكار گيرد.»
[۱] ای جان من، خداوند را ستايش كن! ای تمام وجود من، نام مقدس او را ستايش كن! [۲] ای جان من، خداوند را ستايش كن و تمام مهربانيهای او را فراموش مكن! [۳] او تمام گناهانم را میآمرزد و همۀ مرضهايم را شفا میبخشد. [۴] جان مرا از مرگ میرهاند و با محبت و رحمت خود مرا بركت میدهد! [۵] جان مرا با نعمتهای خوب سير میكند تا همچون عقاب، جوان و قوی بمانم.
[۲۹] در همين هنگام، دو كور كه كنار جاده نشسته بودند، چون شنيدند كه عيسی از آنجا میگذرد، صدای خود را بلند كرده، فرياد زدند: «ای سَروَر ما، ای پسر داود پادشاه، بر ما رحم كنيد.» [۳۰] مردم كوشيدند ايشان را ساكت سازند، اما آنان صدای خود را بلندتر و بلندتر میكردند. [۳۱] سرانجام وقتی عيسی به آنجا رسيد، ايستاد و از ايشان پرسيد: «چه میخواهيد برايتان انجام دهم؟» جواب دادند: «سَروَر ما، میخواهيم چشمانمان باز شود!» [۳۲] عيسی دلش بحال ايشان سوخت و دست بر چشمانشان گذاشت. چشمان ايشان فوری باز شد و توانستند ببينند. پس به دنبال عيسی رفتند. [۳۳] عيسی و شاگردانش درنزديكی اورشليم، به دهكدهای به نام بيتفاجی رسيدند كه در دامنۀ كوه زيتون واقع بود. عيسی دو نفر از شاگردان را به داخل دهكده فرستاد، [۳۴] و فرمود: «به محض ورود به ده، الاغی را با كرّهاش بسته خواهيد ديد. آنها را باز كنيد و نزد من بياوريد.
[۱۳] وقتی عيسی از اين امر اطلاع يافت، به تنهايی سوار قايق شد و به جای دورافتادهای رفت. اما مردم ديدند كه عيسی كجا میرود. پس از دهات خود براه افتاده، از راه خشكی بدنبال او رفتند. [۱۴] وقتی عيسی از بيابان باز میگشت، با ازدحام جمعيتی روبرو شد كه منتظرش بودند؛ و با ديدن ايشان دلش سوخت و بيمارانی را كه در بين جمعيت بودند شفا بخشيد. [۱۵] عصر آن روز، شاگردان نزد او آمده، گفتند: «اكنون دير وقت است و در اين بيابان خوراک يافت نمیشود. پس اين مردم را مرخص فرما تا به دهات رفته، برای خود نان بخرند.» [۱۶] عيسی جواب داد: «لازم نيست بروند. شما به ايشان خوراک دهيد.» [۱۷] با تعجب گفتند: «چگونه ممكن است؟ ما بجز پنج نان و دو ماهی، چيز ديگری نداريم!» [۱۸] عيسی فرمود: «آنها را به من بدهيد!» [۱۹] سپس به مردم گفت كه بر روی سبزه بنشينند، و نان و ماهی را برداشت، به آسمان نگاه كرد و از خداوند خواست تا آن را بركت دهد. سپس نانها را تكهتكه كرد و به شاگردانش داد تا به مردم بدهند. [۲۰] همه خوردند و سير شدند. وقتی خُرده نانها را جمع كردند، دوازده سبد پر شد. [۲۱] فقط تعداد مردها در ميان آن جماعت، پنج هزار نفر بود.
[۲۹] در اين هنگام، عيسی شاگردان خود را فرا خواند و به ايشان فرمود: «دلم بحال اين مردم میسوزد. الان سه روز است كه با من هستند و ديگر چيزی برايشان نمانده تا بخورند. نمیخواهم آنها را گرسنه به خانههايشان بازگردانم، چون ممكن است در راه ضعف كنند.» [۳۰] شاگردانش جواب دادند: «از كجا میتوانيم در اين بيابان برای اين همه مردم نان پيدا كنيم؟» [۳۱] عيسی پرسيد: «چقدر نان داريد؟» جواب دادند: «هفت نان و چند ماهی كوچک!» [۳۲] آنگاه فرمود مردم بر زمين بنشينند. [۳۳] سپس هفت نان را با ماهیها برداشت، و خدا را شكر نمود؛ و بعد آنها را تكهتكه كرد و به شاگردانش داد تا به مردم بدهند. [۳۴] تمام آن جمعيت، كه غير از زنها و بچهها، چهار هزار مرد در ميانشان بود، خوردند و سير شدند؛ و وقتی خُردهها را جمع كردند، هفت سبد پر شد. [۳۵] آنگاه عيسی مردم را مرخص كرد، ولی خودش سوار قايق شده، به ناحيۀ مجدل رفت. [۳۶] روزی فريسیها و صدوقیها كه سران مذهبی و سياسی قوم بودند، آمدند تا ادعای عيسی را مبنی بر مسيح بودن، بيازمايند. به اين منظور از او خواستند تا معجزهای آسمانی بكند. [۳۷] او جواب داد: «شما خوب میتوانيد وضع هوا را پيشبينی كنيد. اگر عصر، آسمان سرخ باشد، میگوييد فردا هوا خوب خواهد بود؛ و اگر صبح، آسمان سرخ باشد، میگوييد كه باران خواهد باريد. چگونه اين چيزها را میدانيد، اما نمیتوانيد علائم و نشانههای زمانها را درک كنيد؟ [۳۸] اين قوم گناهكار و بیايمان معجزۀ آسمانی میخواهند، ولی غير از معجزۀ يونس، معجزۀ ديگری به آنان نشان داده نخواهد شد.» اين را گفت و از ايشان جدا شد. [۳۹] وقتی به آنسوی دريا رسيدند، شاگردان متوجه شدند كه فراموش كردهاند چيزی برای خوردن بردارند.
[۳۰] اگر شما قبل از هرچيز، به ملكوت و عدالت خدا دل ببنديد، او همۀ اين نيازهای شما را برآورده خواهد ساخت. [۳۱] «پس غصۀ فردا را نخوريد، چون خدا در فكر فردای شما نيز میباشد. مشكلات هر روز برای همان روز كافی است؛ لازم نيست مشكلات روز بعد را نيز به آن بيفزاييد.» [۳۲] «از كسی ايراد نگيريد تا از شما نيز ايراد نگيرند. زيرا هرطور كه با ديگران رفتار كنيد، همانگونه با شما رفتار خواهند كرد. [۳۳] چرا پر كاه را در چشم برادرت میبينی، اما تير چوب را در چشم خودت نمیبينی؟ [۳۴] چگونه جرأت میكنی بگويی: اجازه بده پركاه را از چشمت درآورم، در حالی كه خودت چوبی در چشم داری؟ [۳۵] ای متظاهر، نخست چوب را از چشم خود درآور تا بهتر بتوانی پر كاه را در چشم برادرت ببينی. [۳۶] «مرواريدهای خود را نزد خوكها ميندازيد چون قادر به تشخيص ارزش آنها نمیباشند؛ آنها مرواريدها را لگدمال میكنند و برگشته، به شما حملهور خواهند شد. به همين ترتيب، چيزهای مقدس را در اختيار انسانهای بدكار مگذاريد. [۳۷] «بخواهيد تا به شما داده شود. بجوييد تا بيابيد. در بزنيد تا به روی شما باز شود. [۳۸] زيرا هر كه چيزی بخواهد، بدست خواهد آورد، و هر كه بجويد، خواهد يافت. كافی است در بزنيد، كه در برويتان باز میشود. [۳۹] اگر كودكی از پدرش نان بخواهد، آيا پدرش به او سنگ میدهد؟ [۴۰] اگر از او ماهی بخواهد، آيا به او مار میدهد؟ [۴۱] پس شما كه اينقدر سنگدل و گناهكار هستيد، به فرزندانتان چيزهای خوب میدهيد، چقدر بيشتر پدر آسمانیتان، بركات خود را به شما خواهد بخشيد، اگر از او بخواهيد. [۴۲] «پس آنچه میخواهيد ديگران برای شما بكنند، شما همان را برای آنها بكنيد. اين است خلاصۀ تورات و كتب انبياء. [۴۳] «فقط با عبور از درِ تنگ میتوان به حضور خدا رسيد. جادهای كه به طرف جهنم میرود خيلی پهن است و دروازهاش نيز بسيار بزرگ، و عدۀ زيادی به آن راه میروند، و براحتی میتوانند داخل شوند. [۴۴] اما دری كه به زندگی جاودان باز میشود، كوچک است و راهش نيز باريک، و تنها عدۀ كمی میتوانند به آن راه يابند.
[۱۱] برای آنكه موضوع بيشتر روشن شود، عيسی اين داستان را نيز بيان فرمود: «مردی دو پسر داشت. [۱۲] روزی پسر كوچک به پدرش گفت: پدر، بهتر است سهمی كه از دارايی تو بايد به من به ارث برسد، از هم اكنون به من بدهی. پس پدر موافقت نمود و دارايی خود را بين دو پسرش تقسيم كرد. [۱۳] «چندی نگذشت كه پسر كوچكتر، هر چه داشت جمع كرد و به سرزمينی دوردست رفت. در آنجا تمام ثروت خود را در عياشیها و راههای نادرست بر باد داد. [۱۴] از قضا، در همان زمان كه تمام پولهايش را خرج كرده بود، قحطی شديدی در آن سرزمين پديد آمد، طوری كه او سخت در تنگی قرار گرفت و نزديک بود از گرسنگی بميرد. [۱۵] پس به ناچار رفت و به بندگی يكی از اهالی آن منطقه درآمد. او نيز وی را به مزرعه خود فرستاد تا خوكهايش را بچراند. [۱۶] آن پسر به روزی افتاده بود كه آرزو میكرد بتواند با خوراک خوكها، شكم خود را سير كند؛ كسی هم به او كمک نمیكرد. [۱۷] «سرانجام روزی به خود آمد و فكر كرد: در خانه پدرم، خدمتكاران نيز خوراک كافی و حتی اضافی دارند، و من اينجا از گرسنگی هلاک میشوم! [۱۸] پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته، به او خواهم گفت: ای پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه كردهام، [۱۹] و ديگر لياقت اين را ندارم كه مرا پسر خود بدانی، خواهش میكنم مرا به نوكری خود بپذير! [۲۰] «پس بیدرنگ برخاست و بسوی خانۀ پدر براه افتاد. اما هنوز از خانه خيلی دور بود كه پدرش او را ديد و دلش بحال او سوخت و به استقبالش دويد و او را در آغوش گرفت و بوسيد. [۲۱] «پسر به او گفت: پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه كردهام، و ديگر لياقت اين را ندارم كه مرا پسر خود بدانی. [۲۲] «اما پدرش به خدمتكاران گفت: عجله كنيد! بهترين جامه را از خانه بياوريد و به او بپوشانيد! انگشتری به دستش و كفش به پايش كنيد! [۲۳] و گوساله پرواری را بياوريد و سر ببريد تا جشن بگيريم و شادی كنيم! [۲۴] چون اين پسر من، مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و پيدا شده است! «پس ضيافت مفصلی برپا كردند. [۲۵] «در اين اثنا، پسر بزرگ در مزرعه مشغول كار بود. وقتی به خانه باز میگشت، صدای ساز و رقص و پايكوبی شنيد. [۲۶] پس يكی از خدمتكاران را صدا كرد و پرسيد: چه خبر است؟ [۲۷] «خدمتكار جواب داد: برادرت بازگشته و پدرت چون او را صحيح و سالم بازيافته، گوساله پرواری را سربريده و جشن گرفته است! [۲۸] «برادر بزرگ عصبانی شد و حاضر نشد وارد خانه شود. تا اينكه پدرش بيرون آمد و به او التماس كرد كه به خانه بيايد. [۲۹] اما او در جواب گفت: سالهاست كه من همچون يک غلام به تو خدمت كردهام و حتی يک بار هم از دستوراتت سرپيچی نكردهام. اما در تمام اين مدت به من چه دادی؟ حتی يک بزغاله هم ندادی تا سر ببُرم و با دوستانم به شادی بپردازم! [۳۰] اما اين پسرت كه ثروت تو را با فاحشهها تلف كرده، حال كه بازگشته است، بهترين گوساله پرواری را كه داشتيم، سر بريدی و برايش جشن گرفتی! [۳۱] «پدرش گفت: پسر عزيزم، تو هميشه در كنار من بودهای؛ و هر چه من دارم، در واقع به تو تعلق دارد و سهم ارث توست! [۳۲] اما حالا بايد جشن بگيريم و شادی كنيم، چون اين برادر تو، مرده بود و زنده شده است؛ گم شده بود و پيدا شده است!»
Persian Bible (FACB) 2005
Persian Contemporary Bible 1995, 2005, 2018 by Biblica, Inc.®