«اگر میدانستيد من كيستم، آنگاه میدانستيد پدرم كيست. اما از حالا به بعد، او را میشناسيد و او را ديدهايد.»
وسوسه يعنی اينكه انسان فريفته و مجذوب افكار و اميال ناپاک خود شود.
درک اين پيغام چنان سخت بود كه حتی شاگردان عيسی نيز به يكديگر میگفتند: «خيلی مشكل است بفهميم چه میخواهد بگويد. چه كسی میتواند منظورش را درک كند؟»
[۲۵] آنگاه مرتا به خانه بازگشت و مريم را از مجلس عزاداری بيرون برد و به او گفت: «عيسی اينجاست و میخواهد تو را ببيند.» [۲۶] مريم فوراً نزد عيسی رفت.
من به قدرت پدرم خدا زندگی میكنم، همان كه مرا به اين دنيا فرستاد. شخصی نيز كه در من است، به قدرت من زندگی میكند.
آنگاه رودخانۀ آب حيات را به من نشان داد كه مثل بلور، صاف و زلال بود. رودخانه از تخت خدا و «برّه» جاری میشد،
[۱] خداوند نور و نجات من است، از كه بترسم؟ خداوند حافظ جان من است از كه هراسان شوم؟ [۲] هنگامی كه بدكاران بر من هجوم آوردند تا مرا نابود كنند، لغزيدند و افتادند. [۳] حتی اگر لشگری برضد من برخيزد، ترسی به دل راه نخواهم داد! اگر عليه من جنگ برپا كنند، به خدا توكل خواهم كرد و نخواهم ترسيد! [۴] تنها خواهش من از خداوند اين است كه اجازه دهد تمام روزهای عمرم در حضور او زيست كنم و در خانهٔ او به او تفكر نمايم و جمال او را مشاهده كنم.